همه چیز از یک نگاه شروع شد

یک هزار و سیصد و نود و دو سال گذشته بود از ثبت تاریخ خورشیدی ...

در جایی بر روی همین کره خاکی

نگاه مهربان هم کلبه ای خوب ما، گره خورد به چشمان نگران دختری از دختران پاک این سرزمین

نور بازتاییده از چهره ی سختی کشیده اش را بر صفحه حساس دل نشاند

عکس که رسید به کلبه، هم کلبه ای ها از دریچه ی نگاهش با " دختر" چشم در چشم شدند و دوستی نوشت:




صدای آشنای عشق در کلبه پیچید،

" ثمین " راهی شد،

گویی برایش نه راه دور بود و نه سرما طاقت فرسا...

رفت و دختر را پیدا کرد...

آن لحظه که به سر انگشت "ثمین" ، " لبخند" بر لبان "مرضیه" نشست...

عشق دوباره شکوفه کرد


و " ثمین " به دنیا آمد ...

همین!